رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کنماییم و موج سودا شب تا به روز تنهااز من گریز تا تو هم در بلا نیفتیماییم و آب دیده در کنج غم خزیدهبر شاه خوبرویان واجب وفا نباشددردی است غیر مردن آن را دوا نباشددر خواب دوش پیری در کوی عشق دیدمگر اژدهاست بر ره عشقی است چون زمرد
ترک من خراب شب گرد مبتلا کنخواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کنبگزین ره سلامت ترک ره بلا کنبر آب دیده ما صد جای آسیا کنای زردروی عاشق تو صبر کن وفا کنپس من چگونه گویم کاین درد را دوا کنبا دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کناز برق این زمرد هی دفع اژدها کن
مولانا
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند ۱۳۸۶ ساعت ۵:۳ ب.ظ توسط محسن
|
سلام دوستان
این وبلاگ برای آشنا شدن با هر چیزی که وجود دارد و می تواند مورد توجه قرار گیرد ایجاد شده است آشنا داند صدای آشنا