
نزدیکترین ستاره
خورشید ما در کهکشان راه شیری قرار دارد. کهکشانی که از حدود ۲۰۰ میلیارد ستارهی بزرگتر و کوچکتر از خورشید تشکیل شده است.
نزدیکترین ستاره به خورشید، «پروکسیما قنطورس» نام دارد. این ستاره در فاصلهی حدود ۴/۲ سال نوری (۴۰ تریلیون کیلومتر) از آن قرار گرفته است.
بدین معنی که بیش از ۴ سال طول میکشد تا نور با سرعت ۳۰۰ هزار کیلومتر بر ثانیه به این ستاره برسد. نور در هر سال حدود ۹ تریلیون کیلومتر را میپیماید.
اگر این فاصله را در مقیاس خودمان کوچک کنیم، ستارهی پروکسیما قنطورس که به اندازهی توپی یک متری است، در فاصلهی ۲۱۰ هزار کیلومتری بالن ما قرار میگیرد. یعنی چیزی به اندازهی نصف فاصلهی واقعی زمین تا ماه! بزرگترین ستاره
پروکسیما قنطورس، ستارهای کوچک است. ولی همهی ستارههای کهکشان ما به این اندازه کوچک نیستند. یکی از بزرگترین ستارهی کهکشان ما، UY Scuti نام دارد که قطرش حدود ۱۷۰۰ برابر قطر خورشید ماست. بدین ترتیب که در مقیاس کوچک شده، قطر آن ۱۲ کیلومتر میشود!
مقایسه کنید با قطر ۷ متری بالن که جای خورشید را گرفته بود. مثل این است که خورشید به اندازهی خانهای دو طبقه و ستارهی UY Scuti، چیزی کاملا بلندتر از قلهی اورست باشد! در دنیای واقعی، این ستاره در فاصلهی ۹۵۰۰ سال نوری از خورشید قرار دارد.
در مقیاس، این کرهی ۱۲ کیلومتری در فاصلهی ۴۵۰ میلیون کیلومتری از زمین قرار میگیرد؛ یعنی چیزی در حدود فاصلهی کمربند سیارکهای بین مریخ و مشتری تا خورشید.
قطر کهکشان راهشیری
همانطور که گفتم، خورشید و حدود ۲۰۰ میلیارد ستارهی بزرگ و کوچک دیگر، در کهکشان راه شیری قرار دارند. قطر کهکشان راه شیری در حدود ۱۰۰ هزار سال نوری است. در مقیاس کوچک شدهی ما، ۴/۷ میلیارد کیلومتر میشود. تصور کنید!
کهکشان راه شیری مثل یک سینی گرد به قطر ۴/۷ میلیارد کیلومتر است. یعنی به اندازهی فاصلهی خورشید تا سیارهی نپتون. خورشید ما فقط یک بالن ۷ متری و زمین یک توپ تنیس معلق در این پهنهی وسیع ۴/۷ میلیارد کیلومتری است.
جالب اینجاست که در دنیای واقعی، خورشید با سرعت ۲۰۰ کیلومتر بر ثانیه به دور مرکز کهکشان میگردد و در هر ۲۵۰ میلیون سال یک دور کامل را طی میکند.
نزدیکترین کهکشان
اولین بار در دههی ۱۹۲۰ فهمیدیم که خارج از راهشیری، کهکشانهای دیگری هم وجود دارد. ستارهشناسی به نام «ادوین هابل» (Edwin Hubble) با بررسی اجرامی که پیشتر تصور میشد سحابیهایی در کهکشان خودمان هستند، به این نتیجه رسید که آنها چیزی نیستند جز کهکشانهای دیگر.
در حقیقت ما در جهانی جزیرهای متشکل از صدها میلیارد کهکشان زندگی میکنیم. نزدیکترین کهکشان به ما، «اندرومدا» (Andromeda) نام دارد. فاصلهی واقعی این کهکشان از کهکشان راهشیری، حدود ۲/۵ میلیون سال نوری است. در مدل ما، این فاصله چیزی در حدود ۱۱۸ میلیارد کیلومتر میشود.
بزرگترین کهکشان
کهکشان راهشیری و کهکشان همسایهی آن یعنی اندرومدا، کهکشانهای خیلی بزرگی نیستند. اندرومدا حدود دو برابر راه شیری و ۲۰۰ هزار سال نوری قطر دارد. به نظر میرسد یکی از بزرگترین کهکشانهای عالم، NGC 262 باشد.
این کهکشان در فاصلهی ۲۰۰ میلیون سال نوری از ما قرار گرفته و قطرش به حدود ۲/۶ میلیون سال نوری میرسد. در ضمن احتمالا ۱۵ تریلیون ستاره دارد. ترجیح میدهم دیگر آن را در مقیاس خودمان کوچک نکنم.
مرزهای جهانی که تا به حال دیدهایم
دانشمندان تخمین میزنند که در عالم حدود ۲۰۰ میلیارد کهکشان بزرگ و کوچک وجود داشته باشد. راه شیری فقط یکی از کهکشانهای متوسط است. دورترین کهکشانهایی که تا به حال دیدهایم، در فاصلهی حدود ۱۳ میلیارد سال نوری از ما قرار داشتهاند.
نکته اینجاست که ما وقتی به کهکشانی در ۱۳ میلیارد سال نوری دورتر نگاه میکنیم، در حقیقت داریم به گذشتهی ۱۳ میلیارد سال پیش آن مینگریم. یعنی نوری که از آن به تلسکوپهای ما میرسد، ۱۳ میلیارد سال نوری در راه بوده و ما از وضعیت کنونی آن خبر نداریم.
احتمالا کهکشانی دورتر از این را نمیتوانیم ببینیم چرا که جهان حدود ۱۳/۸ میلیارد سال پیش از یک انفجار بزرگ به نام «مهبانگ» (Big Bang) بوجود آمد. انفجار از نقطهای کوچک که باعث شد کهکشانها، ستارهها، سیارهها و ما که بر روی سیارهی زمین هستیم، بوجود بیاییم.
اهمیت هوش هیجانی(EQ) امروزه بر هیچ کسی پوشیده نیست. گفتن این مسئله که انسان دارای هوش های چندگانه بوده و از بین همه آنها بر خلاف تصور عمومی، بجای هوش منطقی افراد (IQ)، این هوش هیجانی(EQ) است که عامل موفقیت در زندگی فردی و حرفه ای است، در بهترین حالت دانستنی های عمومی ما حول این موضوع را افزایش می دهد.اما هوشمندی واقعی آگاهی از سطح هوش هیجانی، نقاط قوت و ضعف خودمان و کاربست و اتصال این اطلاعات در اقدامات بهبود و توسعه فردی است. از اینرو در این مقاله قصد داریم تا به معرفی یک ابزار معتبر و لزوم پرداختن به بحث هوش هیجانی بپردازیم.
یک دهه قبل، شرکت ها و کارفرمایان برای انتخاب افراد، از آزمون های هوش (IQ) استفاده می کردند. ولی در سال های اخیر، محققان دریافته اند که (IQ) تنها شاخص موفقیت افراد نیست. اکنون توجه به سمت هوش هیجانی (EQ) است که به عنوان شاخصی کلیدی برای موفقیت افراد محسوب می شود. هوش هیجانی، نوع دیگری از باهوش بودن است و شامل درک احساسات خود برای تصمیم گیری مناسب در زندگی است. (EQ) توانایی کنترل حالت های اضطراب آور و کنترل واکنش هاست. این به معنی پر انگیزه و امیدورا بودن به کار و رسیدن به اهداف است. به طور کلی (EQ) یک مهارت اجتماعی است و شامل همکاری با سایر مردم، کاربرد احساسات در روابط و توانایی رهبری سایر افراد است. هوش هیجانی را با نام های هوش احساسی و هوش عاطفی نیز می شناسند.
با توجه به اهمیت هوش هیجانی در زندگی، لزوم دسترسی به ابزار سنجش مناسبی که متناسب با فرهنگ و جامعه ایرانی قابل کاربرد باشد، در این زمینه وجود دارد. یک از ابزار معتبر در این زمینه، پرسشنامه هوش هیجانی بار- اٌن است که به دلیل جامعیت، سادگی، تنوع سوالات و نابستگی به فرهنگ غیر ایرانی، از بیشترین کاربرد در بین محققان ایرانی برخوردار است.
آزمون هوش هیجانی بار- اٌن در سال 1980 با طرح این سوال که «چرا بعضی از مردم نسبت به بعضی دیگر در زندگی موفق ترند؟» آغاز گردید. در این سال مولف؛ مفهوم، تعریف و اندازه ای از هوش غیر شناختی (بار- اٌن) ارائه نمود.
این آزمون، دارای 117 سوال و 15 مقیاس می باشد که توسط بار- اٌن بر روی 3831 نفر از 6 کشور (آرژانتین، آلمان، هند، نیجریه و آفریقای جنوبی) که 48.8 درصد آنان مرد و 51.2 درصد آنان زن بودند، اجرا و به صورت سیستماتیک در آمریکای شمالی هنجاریابی گردید. نتایج حاصل از این هنجاریابی نشان داد که آزمون از حد مناسبی از اعتبار و روایی برخوردار است. پاسخ های آزمون نیز روی یک مقیاس 5 درجه ای در طیف لیکرت (کاملا موافقم، موافقم، تاحدودی مخالفم، مخالفم و کاملا مخالفم) تنظیم شده است. مقیاس های این آزمون عبارتند از:
تعریف ابعاد هوش هیجانی:
هوش هیجانی درون فردی
هوش هیجانی بین فردی
مقابله با فشار
خلق عمومی
توان سازگاری

به گزارش "گروه علم و فناوری" عصرایران، دانشمندان با استفاده از رصدخانه امواج گرانشی تداخل سنج لیزری که به نام لایگو (LIGO) شناخته می شود این کشف را انجام داده اند که نقطه اوج یک دهه پژوهش و جستجو برای یافتن نشانه های این پدیده بوده و به گفته برخی از کارشناسان این دستاورد همتراز با کشف «بوزون هیگز» است که در سال 2013 جایزه نوبل را برای نظریه پردازان خود به ارمغان آورد.
کشف امواج گرانشی پنجره جدیدی را به سوی گیتی باز خواهد کرد. از زمانی که انسان برای نخستین بار به آسمان خیره شد برای توصیف گیتی متکی به نور تمام طول موج ها بوده است. نور مرئی برای نخستین بار آسمان های پر ستاره را به نمایش گذاشت، در شرایطی که نور فروسرخ به ما اجازه داد هرچه بیشتر در زمان به عقب باز گردیم و ستاره هایی در مسافت های دورتر را مشاهده کنیم. امواج رادیویی پس فروزش تولد گیتی را آشکار ساختند و پرتو اکس مرگ های ابرنواخترانه ستارگان عظیم را به نمایش گذاشت.
اما اکنون پژوهشگران قادر خواهند بود تا گیتی را به روشی کاملا جدید حس کنند: با گوش های خود. ما می توانیم امواج گرانشی را بشنویم. ما می توانیم گیتی را بشنویم. در نتیجه ما نه تنها می توانیم گیتی را مشاهده کنیم بلکه قادر خواهیم بود آن را بشنویم. امواج گرانشی که انیشتین به عنوان بخشی از نظریه نسبیت عام خود پیش بینی کرده بود بسیار شبیه به روشی که قایقی در یک دریاچه حرکت می کند و امواجی را روی سطح آب ایجاد می کند، رخ می دهند. اما این امواج به اندازه ای ناچیز بوده اند که تاکنون شناسایی آنها تقریبا غیر ممکن بوده است حتی اگر موجب چیزی به بزرگی حرکت سیاره زمین به دور خورشید شوند.

طی روند برخورد، دو سیاهچاله در یکدیگر ترکیب شده و جرمی معادل سه خورشید به امواج گرانشی تبدیل شده است. به گفته کیپ ثرون، فیزیکدان دانشگاه کلتک و یکی از سه بنیانگذار لایگو در کنار رونالد درور از دانشگاه کلتک و رینر وایس از MIT، اگرچه این رویداد تنها 20 میلی ثانیه طول کشیده است بیشینه قدرت خروجی آن حدود 50 برابر خروجی تمام ستارگان در گیتی مرئی بوده است.
امواج گرانشی زمانی رخ می دهند که فضا زمان خم می شود. این مساله زمانی رخ می دهد که دو جسم بزرگ مانند سیاهچاله ها با یکدیگر برخورد کرده و موجب انبساط و انقباض فضا زمان می شوند. دانشمندان با استفاده از دو آشکارساز لیزری که یکی از آنها در هنفورد، واشنگتن و دیگری در لیوینگستون، لوئیزیانا قرار دارد، موفق به کشف این امواج شده اند.
همچنین، نتایج لایگو نخستین مشاهده از یک ادغام سیاهچاله ای بوده و پیش نمایشی از دیگر پدیده های انرژی بالا در گیتی است که ستاره شناسی امواج گرانشی ممکن است آنها را برای دانشمندان آشکار سازد. احتمالا حتی با رویدادهایی مواجه خواهیم شد که در رویاهایمان نیز ندیده ایم. به نظر می رسد این تنها آغاز مسیری هیجان انگیز است.
براساس نظریه او، در این جهان های موازی جنگ ها نتایج و پیامدهایی متفاوت از آنچه ما می دانیم داشته اند. موجوداتی که در این دنیا منقرض شده اند، تکامل یافته و اکنون در عوامل دیگری زندگی می کنند. از طرفی در جهان های دیگر، احتمال می رود که ما انسان ها نیز منقرض شده باشیم.
این ایده بسیار پیچیده است و می تواند هوش را از سر انسان ببرد با این همه باز هم امکان درک آن وجود دارد. نظریه وجود جهان های موازی پیشتر در آثار علمی و تخیلی نیز مطرح گردیده و در متافیزیک نیز به آن اشاره شده.
اما سوالی که در اینجا مطرح می شود این است که چرا یک فیزیکدان جوان و خوش آتیه باید با مطرح کردن چنین ایده ای در رابطه با جهان های موازی آینده شغلی خود را به خطر بیاندازد؟
در ادامه این مطلب با دیجیاتو همراه باشید.
در واقع Everett با مطرح نمودن نظریه خود در مورد جهان های متعدد تلاش داشت که به پرسشی مهم تر در حوزه فیزیک کوانتومی پاسخ دهد: اینکه چرا ماده کوآنتومی رفتاری تا این اندازه نامنظم دارد؟
سطح کوآنتومی پایین ترین سطحی است که علم تا به امروز موفق به کشف آن شده. گفتنی است که مطالعه در رابطه با فیزیک کوآنتومی از سال 1900 میلادی تاکنون آغاز شده؛ درست زمانی که فیزیکدانی به نام Max Planck برای نخستین بار این نظریه را به دنیای علم معرفی نمود.
مطالعات پلنک در مورد پرتو افکنی به کشف نتایجی غیر عادی انجامید که با قوانین قدیمی حاکم بر دنیای فیزیک مطابقت نداشت. براساس یافته های او، قوانین دیگری بر این دنیا حاکم هستند که نسبت به آنچه می شناسیم و می دانیم، در سطوحی عمیق تر عمل می کنند.
فیزیکدانانی که در مورد سطوح کوآنتومی مطالعه می کردند با فاصله اندکی از یکدیگر به نکاتی عجیب و باور نکردنی در رابطه با این جهان پی بردند. برای نمونه آنها دریافتند ذراتی که در سطح کوآنتومی وجود دارند به صورت قراردادی اشکال مختلفی به خود می گیرند. دانشمندان متوجه شدند که فوتون ها (همان بسته های کوچک نور) در قالب ذره و موج عمل می کنند.
برای درک بهتر این موضوع بهتر است به ذکر یک مثال دیگر بپردازیم. تصور کنید زمانی که فردی به شما نگاه می کند ظاهر و رفتاری شبیه به انسان را ببیند اما زمانی که برای بار دوم این کار را انجام می دهد شما را در قالب شکلی متفاوت از انسان با رفتاری گوناگون بیابد.
این نظریه تحت عنوان اصل عدم قطعیت Heisenberg شناخته می شود. Werner Heisenberg فیزیکدان اظهار داشت که ما صرفا با نگاه کردن به ماده کوآنتومی رفتار آن را تحت تاثیر قرار می دهیم. بنابراین انسان هیچگاه نمی تواند در مورد ماهیت یک شی کوآنتومی یا خصوصیات آن (مثلا موقعیت یا سرعت) مطمئن باشد و با قطعیت از آن سخن بگوید.
اما تفسیر کوپنهاگی از مکانیک کوآنتومی نیز این نظریه را تایید می کند. این تفسیر که توسط یک فیزیکدان دانمارکی به نام Niels Bohr مطرح شد نشان می دهد که ذرات کوآنتومی تنها به یک حالت (وضعیت الف یا ب) وجود ندارند و بلکه در یک لحظه، در تمامی حالت های ممکنشان هستند و مجموع همه حالت های ممکن برای یک ماده کوآنتومی را تابع موجی می خوانند و وضعیت یک شی که در تمامی حالا ممکنش به سر می برد را نیز بر هم نهی (Superposition) می گویند.
براساس نظریه Bohr زمانی که ما یک شی کوآنتومی را می بینیم، بر رفتار آن اثر می گذاریم. در واقع عمل مشاهده، برهم نهی یک شی را از بین می برد و آن را مجبور می کند که از تابع موجی خود یک حالت را انتخاب نماید.
براساس همین نظریه است که فیزیکدانان سنجش و اندازه گیری متفاوتی از یک شی کوآنتومی دارند: در واقع آن شی در جریان اندازه گیری های مختلف وضعیت های متفاوتی را انتخاب می کند.
تفسیر Bohr مورد پذیرش طیف گسترده ای از پژوهشگران قرار گرفت و هنوز هم شمار زیادی از اعضای جامعه کوآنتومی آن را قبول دارند. اما چندی است که تئوری جهان های متعدد Everett توجه بسیاری را به خود جلب نموده.
Hugh Everett جوان بخش اعظمی از آنچه فیزیکدان پذیرفته شده آن دوران یعنی Niels Bohr در رابطه با جهان کوآنتومی مطرح کرده بود را پذیرفت. او ایده بر هم نهی و همچنین توابع موجی را قبول کرد اما در یک جنبه بسیار کلیدی با وی به مخالفت برخواست.
از نظر Everett اندازه گیری یک شی کوآنتومی باعث نمی شود که آن شی به یک حالت قابل درک تغییر وضعیت دهد و در مقابل، اندازه گیری آن، نوعی شکافت حقیقی در دنیا به وجود می آورد؛ جهان به لحاظ عینی دوتاست و به ازای هر نتیجه احتمالی اندازه گیری به یکی دیگر تقسیم می شود.
برای مثال، فرض می کنیم که تابع موجی یک شی هم ذره است و هم موج. زمانی که یک فیزیکدان آن ذره را اندازه گیری می کند دو نتیجه احتمالی از آن ناشی می شود: یا به عنوان ذره اندازه گیری می شود و یا به عنوان موج. همین تمایز باعث شد که نظریه مطرح شده از سوی Everett به رقیبی جدی برای تفسیر کوپنهاگی تبدیل شود.
زمانی که یک فیزیکدان شی را اندازه گیری می کند، دنیا به دو جهان مختلف تقسیم می شود تا با هر کدام از نتایج احتمالی آن مطابقت پیدا کند. بنابراین یک دانشمندان در یک دنیا آن شی را بر حسب شکل موجی اندازه گیری می کند و همان فرد در جهانی دیگر آن شی را به عنوان ذره اندازه می گیرد. این نظریه همچنین توضیح می دهد که چطور یک ذره را می توان در بیش از یک حالت اندزاه گرفت.
اما تفسیر جهان های متعدد Everett می تواند کاربردهایی فراتر از سطح کوآنتومی داشته باشد. اگر یک عمل بیش از یک نتیجه احتمالی داشته باشد، آنگاه (بر فرض آنکه تئوری این دانشمند صحیح باشد) زمانی که آن عمل رخ می دهد، دنیا به دو جهان تقسیم می شود و این مساله زمانی که فردی تصمیم می گیرد کاری را انجام ندهد نیز صدق خواهد کرد.
این بدان معناست که اگر تاکنون خود را در شرایطی یافته اید که مرگ یکی از نتایج احتمالی اش بوده، آنگاه در جهان موازی با این دنیا، شما مرده اید و شاید به همین خاطر است که صحبت از این نظریه برای برخی دردناک و تالم برانگیز می شود.
یکی دیگر از جنبه های ناخوشایند تفسیر جهان های متعدد درک ما از زمان به عنوان یک مفهوم خطی را به زیر سوال می برد. تصور کنید که یک خط زمانی، یا تایم لاین، تاریخ جنگ ویتنام را به تصویر می کشد. اما به جای آنکه با یک خط مستقیم روبرو باشیم که در آن اتفاقات مهم به سمت جلو پیش می روند، با تایم لاینی روبرو هستیم که براساس تفسیر جهان های متعدد تهیه شده و هر نتیجه احتمالی از یک عمل را به تصویر می کشد که هر کدام (به عنوان نتیجه ای از پیامد اولیه) باز هم شاخ و برگ پیدا کرده و هر کدام با احتمالا مختلف نمایش داده می شوند.
اما انسان نمی تواند از خویشتن های دیگرش (و حتی مرگ خود) در عوالم دیگر آگاه باشد. حال این سوال مطرح می شود که چطور می توان به صحت نظریه جهان های متعدد پی برد؟ اطمینان از محتمل بودن نظری تفسیر یاد شده در اواخر دهه 1990 میلادی و با استفاده از یک آزمایش فکری (نوعی آزمایش ذهنی که برای اثبات یا رد یک ایده انجام می شود) با نام خودکشی کوآنتومی حاصل گردید.
این آزمایش فکری بار دیگر توجهات را به تئوری Everett معطوف کرد؛ نظریه ای که تا سال ها بی پایه و مهمل قلمداد می شد. چون نظریه وجود جهان های متعدد محتمل اعلام گردید فیزیکدانان و ریاضی دانان به بررسی عمیق تر پیامدها و آثار آن پرداختند.
اما تفسیر جهان های متعدد (Many-World) تنها نظریه ای نیست که به دنبال توصیف این جهان است و حتی تنها تئوری مطرح شده مبنی بر وجود جهان های موازی نیز به شمار نمی رود.
نظریه جهان های متعدد و تفسیر کوپنهاگی تنها مواردی نیستند که تلاش دارند سطح پایه این دنیا را توضیح دهند. در واقع مکانیک کوآنتومی تنها شاخه فیزیک نیست که به دنبال چنین توضیحی می گردد و تئوری هایی نیز از مطالعه فیزیک زیر اتمی (Subatomic) در این رابطه به دست آمده است.
فیزیکدانان از زمانی که این رشته از علم زاده شد، دست به مهندسی معکوس این عالم زدند، به مطالعه چیزهایی پرداختند که می توانستند مشاهده نمایند و با حرکت به عقب، سطوح کوچک و کوچک تری از دنیای فیزیکی را مورد مطالعه قرار دادند.
در واقع فیزیکدانان سعی دارند از طریق مهندسی معکوس به سطوح پایه و نهایی این عالم دست پیدا کنند و ابراز امیدواری کرده اند که این سطح می تواند مبنای درک آنها از هر چیز دیگری را تشکیل دهد.
آلبرت انیشتین با دنبال نمودن نظریه معروف خود به نام نسبیت باقی عمرش را صرف پیدا کردن آخرین سطحی نمود که امید می رفت به تمامی پرسش های فیزیکی پاسخ دهد. دانشمندان از این نظریه خیالی تحت عنوان «نظریه همه چیز» یاد می کنند. فیزیکدانان کوآنتومی باور دارند که تا یافتن آن نظریه نهایی زمان زیادی باقی نمانده. اما شاخه دیگری از فیزیک باور دارد که کوآنتوم کوچک ترین سطح ممکن نیست و به همین دلیل نمی توان «نظریه همه چیز» را بر مبنای آن تدوین کرد.
این فیزیکدانان در مقابل به سطوح زیرکوآنتومی نظری رجوع نمودند که تحت عنوان تئوری ریسمانی (String theory) از آن یاد می شود. نکته جالب اینجاست که حتی محققانی نظیر Everett در جریان بررسی های نظری خود به این نتیجه رسیدند که جهان های موازی وجود دارند.
نظریه ریسمانی در اصل توسط یک فیزیکدان ژاپنی-آمریکایی به نام Michio Kaku مطرح شد و براساس آن سنگ بنای همه چیز و البته نیروهای فیزیکی این دنیا نظیر گرانش در سطح زیرکوآنتومی وجود دارد.
این سنگ بنای معرف نوارهای پلاستیکی (یا رشته های) کوچکی هستند که کوآرک (ذرات کوآنتومی) و در نهایت الکترون ها، اتم ها و سلول ها را تشکیل می دهند.
اینکه با استفاده از این ریسمان ها دقیقا چه نوع ماده ای ساخته می شود و رفتار آن ماده چطور خواهد بود به میزان لرزش این رشته ها بستگی دارد و در واقع به همین ترتیب است که کل جهان ما ساخته می شود و بر مبنای تئوری ریسمان این شکل گیری روی 11 جهت مختلف اتفاق می افتد.
همچون نطریه جهان های متعدد، تئوری ریسمانی نیز بر وجود جهان های موازی دلالت دارد. براساس این تئوری، جهان خود ما به سان حبابی است که در کنار جهان های موازی دیگر وجود دارد. اما در نظریه ریسمان، برخلاف تئوری جهان های متعدد، این جهان ها می توانند با یکدیگر تماس پیدا کنند. در واقع نظریه ریسمانی می گوید جاذبه می تواند میان این جهان ها جریان پیدا کند و زمانی که با هم تعامل پیدا کردند، اتفاقی نظیر انفجار عظیم یا همان بیگ بنگ که باعث شکل گیری این جهان شد، رخ خواهد داد.
البته فیزیکدانان توانسته اند مکانیک هایی را برای تشخیص ماده کوآنتومی ایجاد نمایند با این همه، ریسمان های زیرکوآنتومی هنوز هم کشف نشده اند و به همین دلیل این مقوله و نظریه ای که برپایه آن استوار شده کاملا در سطح نظری است.
در پایان باز هم می خواهیم این سوال مهم را مطرح نماییم که آیا واقعا جهان های موازی وجود دارند؟ براساس تئوری جهان های متعدد نمی توان با قطعیت در این رابطه سخت گفت چراکه انسان نمی تواند از وجود این جهان ها باخبر شود.
نظریه ریسمانی نیز دست کم یک مرتبه تا به حال تست شده و نتایج آن منفی بوده است با این همه دکتر Kaku باور دارد که ابعاد موازی وجود دارند.
متاسفانه انیشتین به اندازه ای عمر نکرد که نتایج حاصل از تحقیقات دانشمندان دیگر برای پیدا کردن «نظریه همه چیز» را ببیند. با این همه، اگر تئوری جهان های متعدد صحت داشته باشد، این دانشمند همچنان در جهان های موازی زنده است و شاید در آن عالم، فیزیکدانان موفق به کشف آن نظریه شده باشند.
2_ اعتماد به نفس؛ از آنجایی که مسئولیت پذیر نیستند و هرگز خود را مقصر نمی دانند، از اعتماد به نفس بالایی برخوردارند.
3_ سرکوبی؛ بیشعورها به خود حق می دهند دیگران را سرکوب کنند اما کسی نمی تواند آنها را سرکوب کند.
4_ تهاجم؛ نسبت به همه چیز حالت تهاجمی دارند؛ هنگام بیدار شدن، زمانی که از آنها انتقاد می شود...
5_ تعصب فکری؛ نسبت به بیشعوری خود تعصب دارند و با توجیه و دلیل تراشی در بیشعوری شان ثابت قدم اند.
6_ وقاحت؛ هرگز در صف نمی ایستند. هرگز خواهش نمی کنند. همواره دستور می دهند. هرگز تحقیق نمی کنند. نیشدار و یا با دادزدن صحبت می کنند. دوست دارند کار دیگران را به اسم خودشان تمام کنند.
7_ تسلط بر دیگران؛ اکثر بیشعوران به دنبال حداکثر بهره کشی از دیگران و تغییر دائم قوانین بر اساس منافع خودشان هستند.
8_ عدم شادی و شوخ طبعی؛ به هیچ وجه ظرفیت ندارند که با آنان شوخی کنید. به دنبال شاد کردن شما هم نیستند. به جای آن، تمسخر کردن، پوزحند زدن و به بدبختی دیگران خندیدن را دوست دارند.
9_ انکار؛ بیشعورها انکار را نوعی هنر می دانند. معتقدند هرگز اشتباه نمی کنند و منکِر تمام مشکلاتی می شوند که آنها به وجود آورده اند.
10_ ارعاب؛ سعی می کنند با ترساندن و اسارت فکری دیگران، آنان را برده ی خود کنند.
11_ عشق صرفا به خود؛ یک بیشعور صرفا عاشق موقعیت، مقام، ثروت و نظرات خودش است. تنها عاشق خود است و بس.
12_ بی معنی بودن فداکاری؛ در قاموس بیشعور فداکاری معنایی ندارد.
13_ در ارتباط با دیگران؛ عیب جو و به شدت دروغگو هستند.
14_ شنونده های خوب؛ بیشعورها خوب به شما گوش میدهند تا نقاط ضعف شما را شناسایی و در زمان مناسب از آن سوء استفاده کنند.
15_ غیر قابل اعتماد بودن؛ دروغگویی و دسیسه کار آنهاست و هرگز نمیتوان به آنان اعتماد کرد.
16_ خشم؛ بیشعورها پُر از خشم اند. اعتقاد دارند خشم بهترین ابزار برای پیشبرد اهدافشان است. هنگام بیدار شدن، وقتی از آنان طلب وام میکنید یا طلبتان را تقاضا می کنید، هوا بارانی باشد، قهوه شان سرد شود ....در بسیاری از این مواقع خشم خود را نشان می دهند.
17_ غُر زدن؛ در بسیاری از موارد حتی اگر چیزی به نظر همه بدون اشکال و پسندیده باشد، باز غر میزنند.
18_ شراکت؛فقط شما را در بدبختی و تقصیر هایشان شریک می کنند نه در موفقیت و پول و مقام شان.
۱۹ استهلاک؛ گذر زمان آنان را خسته و فرسوده می کند و رفته رفته متقاعد می شوند شاید راه بهتری برای ادامه زندگی شان وجود داشته باشد.