عاقل
گفت پیغمبر که احمق هر که هست
او عدو ماست و غول ره زنست
هر که او عاقل بود او جان ماست
روح او و ریح او ریحان ماست
عقل دشنامم دهد من راضیم
زانکه فیضی دارد از فیاضیم
نبود آن دشنام او بی فایده
نبود آن مهمانیش بی مایده
احمق ار حلوا نهد اندر لبم
من از آن حلوای او اندر تبم
مایده عقلست نی نان و شوا
نور عقلست ای پسر جان را غذا
تا غذای اصل را قابل شوی
لقمه های نور را آکل شوی
چون خوری یکبار از ماکول نور
خاک ریزی بر سر نان و تنور
مثنوی معنوی
+ نوشته شده در شنبه بیستم بهمن ۱۳۸۶ ساعت ۳:۴۴ ب.ظ توسط محسن
|