تبليغاتX
آشنا
جستجو یی در ورای جستجو من نمی دانم تو می دانی بگو

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود

ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است

عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید

ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی

عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی

عشق داند که در این دایره سرگردانند

در ازل پرتو ذاتت ز تجلی دم زد

عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

در این دنیا اگر سودی است با درویش خرسند است

خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی

حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد

شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه

چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند

نصیحت گوش کن جانا که از جان دوستتر دارند

جوانان سعادتمند پند پیر دانا را

حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو

که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را

                                    حافظ

نوشته شده توسط محسن در ساعت 3:12 بعد از ظهر | لینک  |