تبليغاتX
آشنا
جستجو یی در ورای جستجو من نمی دانم تو می دانی بگو

عمر من شد فدیه فردای من

وای از این فردای ناپیدای من

مدتی فردا و فردا وعده داد

شد درخت خار او محکم نهاد

هین و هین ای راه رو بیگاه شد

آفتاب عمر سوی چاه شد

هین مگو فردا که فرداها گذشت

تا بکلی نگذرد ایام کشت

او جوانتر می شود تو پیرتر

زود باش و روزگار خود مبر

                            مثنوی معنوی

نوشته شده توسط محسن در ساعت 2:36 بعد از ظهر | لینک  |