شنبه بیست و چهارم شهریور 1386
از خانه برون رفتم مستيم به پيش آمد
در هر نظرش مضمر صد گلشن و كاشانه
چون كشتي بي لنگر كژ مي شد و مژ مي شد
در حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه
گفتم ز كجايي تو تسخر زد و گفت اي جان
نيميم ز تركستان نيميم ز فرغانه
نيميم ز آب و گل نيميم ز جان و دل
نيميم كف دريا باقي همه دردانه
گفتم كه رفيقي كن با من كه منت خويشم
گفتا كه بنشناسم من خويش ز بيگانه
من بي سر و دستارم در خانه خمارم
يك سينه سخن دارم زان شرح دهم يا نه
مولانا
نوشته شده توسط محسن در ساعت 10:16 قبل از ظهر | لینک
|
