تا رهد از شر هر دزد حسود
ای بسا مس قلع اندوده به زر
تا فروشند آن به عقل مختصر
دفتر اسپید نابنوشته باش
ای برادر صبر کن بر درد نیش
تا رهی از نفس گبر شوم خویش
ای برادر تو همان اندیشه ای
مابقی تو استخوان و ریشه ای
گر گلست اندیشه تو گلشنی
ور بود خاری تو هیمه گلخنی
گر گلابی بر سر و جیبت زنند
ور چو بولی پس برونت افکنند
مثنوی معنوی
ماند خصمی زو بتر در اندرون
کشتن این کار عقل و هوش نیست
شیر باطن سخره خرگوش نیست
دوزخ است این نفس و دوزخ اژدهاست
کو به دریاها نگردد کم و کاست
مثنوی معنوی
ناودان بارش کند نبود به کار
آب باران باغ صد رنگ آورد
ناودان همسایه در جنگ آورد
مثنوی معنوی
تا ز رحمت پیشت آید محملی
نه چنان حیران که پشتت سوی اوست
بل چنین حیران و غرق و مست و دوست
نه چنان مرگی که در گوری روی
بلکه آن مرگی که در نوری روی
مثنوی معنوی
کتاب با پیر بلخ نوشته آقای جعفر مصفا این کلید را به ما می دهد و ما را متوجه منظور مولانا می کند و می فهمیم که تمام این شعرها و قصه ها بیان زوایای گوناگون وجود انسان هستند و همه آنها می خواهد ما را متوجه وخامت وضعی که در آن قرار داریم بکند یعنی همان کاری که عرفان به هر شکل و صورتی می خواهد انجام بدهد.
فکر پدیده ای به نام من به وجود می آورد که سرآغاز اشتباهات و مصیبتهاست. این یک پدیده مجازی است که تمام زندگی ما را مصروف خود می کند و ارتباطمان را با حقیقت و واقعیت قطع می کند و می شود سرچشمه تمامی رذائل و پلیدیها و کوریها و کدورتها و ....... .
رخ فرسوده زردم غم صفرای تو دارد
سر من مست جمالت دل من دام خیالت
گهر دیده نثار کف دریای تو دارد
ز تو هر هدیه که بردم به خیال تو سپردم
که خیال شکرینت فر و سیمای تو دارد
گل صد برگ به پیش تو فرو ریخت ز خجلت
که گمان برد که او هم رخ رعنای تو دارد
اگرم در نگشایی ز ره بام درآیم
که زهی جان لطیفی که تماشای تو دارد
به دو صد بام برآیم به دو صد دام درآیم
چکنم آهوی جانم سر صحرای تو دارد
مولانا
تا نیندیشی ز خواب و واقعات
جان بابا گویدت ابلیس هین
تا به دم بفریبدت دیو لعین
اینچنین تلبيس با بابات کرد
آدمي را این سیه رخ مات کرد
مثنوی معنوی
زانکه هر دو همچو سيلي بگذرد
اين همه غمها كه اندر سينه هاست
از بخار و گرد باد و بود ماست
اين غمان بيخ كن چون داس ماست
اينچنين شد و آنچنان وسواس ماست
مثنوي معنوي
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید
ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی
عشق داند که در این دایره سرگردانند
در ازل پرتو ذاتت ز تجلی دم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
در این دنیا اگر سودی است با درویش خرسند است
خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی
حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد
شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند
نصیحت گوش کن جانا که از جان دوستتر دارند
جوانان سعادتمند پند پیر دانا را
حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو
که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را
حافظ
راه آن باشد که پیش آید شهی
شاه آن باشد که از خود شه بود
نی به مخزنها و لشکر شه شود
مثنوی معنوی
شریعتی
كاندرو بي حرف مي رويد كلام
حرف و گفت و صوت را بر هم زنم
تا كه بي اين هر سه با تو دم زنم
لفظها و نامها چون دامهاست
لفظ شيرين ريگ آب عمر ماست
مثنوي معنوي
جان چون دریای شیرین را بخر
مثنوی معنوی
نیست بیماری چو بیماری دل
علت عاشق ز علتها جداست
عشق اصطرلاب اسرار خداست
عاشقی گر زین سر و گر زان سر است
عاقبت ما را بدان سر رهبر است
چون قلم اندر نوشتن می شتافت
چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت
چون سخن در وصف این حالت رسید
هم قلم بشکست و هم کاغذ درید
عقل در شرحش چو خر در گل بخفت
شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت
هر چه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم خجل باشم از آن
آفتاب آمد دلیل آفتاب
گر دلیلت باید از وی رو متاب
مثنوی معنوی
ترک کن گلگونه خود گلگونه ای
ای رخ گلگونه ات شمس الضحی
ای گدای رنگ تو گلگونه ها
تاج کرمناست بر فرق سرت
طوق اعطیناک آویز برت
بحر علمی در نمی پنهان شده
در دو گز تن عالمی پنهان شده
تو خوشی و خوب و کان هر خوشی
تو چرا خود منت باده کشی
جان بی کیفی شده محبوس کیف
آفتابی حبس عقده اینت حیف
مثنوی معنوی
چند سال پیش تانکری پر از هلیم مایع در عمق پنج کیلومتری یک معدن قدیمی قرار دادند تا بلکه بتوانند این ذرات را آشکار کنند. اما در طی چند سالی که گذشت تنها چند عدد از آنها با برخورد به اتمهای هلیم آشکار شدند. در حالیکه می دانیم یکی از ذراتی که خورشید و همینطور سایر اجرام فضایی به میزان بسیار زیادی تولید می کنند همین نوترینوها هستند.
وای از این فردای ناپیدای من
مدتی فردا و فردا وعده داد
شد درخت خار او محکم نهاد
هین و هین ای راه رو بیگاه شد
آفتاب عمر سوی چاه شد
هین مگو فردا که فرداها گذشت
تا بکلی نگذرد ایام کشت
او جوانتر می شود تو پیرتر
زود باش و روزگار خود مبر
مثنوی معنوی
