تبليغاتX
آشنا
جستجو یی در ورای جستجو من نمی دانم تو می دانی بگو

چيزي كه در زندگي موجب رنج و گمراهي مي شود،خيال بافي ست.
خيال بافي نكنيد و سعي كنيد با واقعيت هاي هر چند تلخ موجود رو برو شويد.
 
خيال بافي نكنيد،
هيچ چيز و هيچ كس ارزش مند نيست،
هيچ چيز و هيچ كس بي ارزش نيست،
استثنايي نيست،
ارزش به كلي بي معناست.
زندگي جاري ست.
                                        ايمان روشنگر
نوشته شده توسط محسن در ساعت 8:35 قبل از ظهر | لینک  | 

ای بسا زر سیه کرده به دود

تا رهد از شر هر دزد حسود

ای بسا مس قلع اندوده به زر

تا فروشند آن به عقل مختصر

نوشته شده توسط محسن در ساعت 8:51 قبل از ظهر | لینک  | 

ای برادر موضع ناکشته باش

دفتر اسپید نابنوشته باش

ای برادر صبر کن بر درد نیش

تا رهی از نفس گبر شوم خویش

ای برادر تو همان اندیشه ای

مابقی تو استخوان و ریشه ای

گر گلست اندیشه تو گلشنی

ور بود خاری تو هیمه گلخنی

گر گلابی بر سر و جیبت زنند

ور چو بولی پس برونت افکنند

                            مثنوی معنوی

نوشته شده توسط محسن در ساعت 8:16 قبل از ظهر | لینک  | 

ای شهان کشتیم ما خصم برون

ماند خصمی زو بتر در اندرون

کشتن این کار عقل و هوش نیست

شیر باطن سخره خرگوش نیست

دوزخ است این نفس و دوزخ اژدهاست

کو به دریاها نگردد کم و کاست

                                  مثنوی معنوی

نوشته شده توسط محسن در ساعت 8:12 قبل از ظهر | لینک  | 

آسمان شو  ابر شو  باران ببار

ناودان بارش کند نبود به کار

آب باران باغ صد رنگ آورد

ناودان همسایه در جنگ آورد

                        مثنوی معنوی

نوشته شده توسط محسن در ساعت 8:9 قبل از ظهر | لینک  | 

پس تو حیران باش بی لا و بلی

تا ز رحمت پیشت آید محملی

نه چنان حیران که پشتت سوی اوست

بل چنین حیران و غرق و مست و دوست

نه چنان مرگی که در گوری روی

بلکه آن مرگی که در نوری روی

                                     مثنوی معنوی

نوشته شده توسط محسن در ساعت 8:55 قبل از ظهر | لینک  | 

برای گشودن هر رمزی به کلیدی احتیاج است. در خواندن آثار مولانا به خصوص مثنوی ضمن آنکه غرق در شکوه این آثار می شویم کاملا" متوجه منظور گوینده نمی گردیم و با اینکه وجود یک فریاد و بیان یک مسئله را در مثنوی می بینیم باز نمی دانیم که چیست؟

کتاب با پیر بلخ نوشته آقای جعفر مصفا این کلید را به ما می دهد و ما را متوجه منظور مولانا می کند و می فهمیم که تمام این شعرها و قصه ها بیان زوایای گوناگون وجود انسان هستند  و همه آنها می خواهد ما را متوجه وخامت وضعی که در آن قرار داریم بکند یعنی همان کاری که عرفان به هر شکل و صورتی می خواهد انجام بدهد.

فکر پدیده ای به نام من به وجود می آورد که سرآغاز اشتباهات و مصیبتهاست. این یک پدیده مجازی است که تمام زندگی ما را مصروف خود می کند و ارتباطمان را با حقیقت و واقعیت قطع می کند و می شود سرچشمه تمامی رذائل و پلیدیها و کوریها و کدورتها و ....... .

نوشته شده توسط محسن در ساعت 9:48 قبل از ظهر | لینک  | 

سر من رآی تو دارد سر سودای تو دارد

رخ فرسوده زردم غم صفرای تو دارد

سر من مست جمالت دل من دام خیالت

گهر دیده نثار کف دریای تو دارد

ز تو هر هدیه که بردم به خیال تو سپردم

که خیال شکرینت فر و سیمای تو دارد

گل صد برگ به پیش تو فرو ریخت ز خجلت

که گمان برد که او هم رخ رعنای تو دارد

اگرم در نگشایی ز ره بام درآیم

که زهی جان لطیفی که تماشای تو دارد

به دو صد بام برآیم به دو صد دام درآیم

چکنم آهوی جانم سر صحرای تو دارد

                                         مولانا

نوشته شده توسط محسن در ساعت 9:21 قبل از ظهر | لینک  | 

خویشتن را کور می کردی و مات

تا نیندیشی ز خواب و واقعات

جان بابا گویدت ابلیس هین

تا به دم بفریبدت دیو لعین

اینچنین تلبيس با بابات کرد

آدمي را این سیه رخ مات کرد

                                مثنوی معنوی

نوشته شده توسط محسن در ساعت 8:39 قبل از ظهر | لینک  | 

عاقل اندر بیش و نقصان ننگرد

زانکه هر دو همچو سيلي بگذرد

اين همه غمها كه اندر سينه هاست

از بخار و گرد باد و بود ماست

اين غمان بيخ كن چون داس ماست

اينچنين شد و آنچنان وسواس ماست

                                  مثنوي معنوي

نوشته شده توسط محسن در ساعت 10:7 قبل از ظهر | لینک  | 

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود

ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است

عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید

ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی

عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی

عشق داند که در این دایره سرگردانند

در ازل پرتو ذاتت ز تجلی دم زد

عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

در این دنیا اگر سودی است با درویش خرسند است

خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی

حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد

شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه

چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند

نصیحت گوش کن جانا که از جان دوستتر دارند

جوانان سعادتمند پند پیر دانا را

حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو

که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را

                                    حافظ

نوشته شده توسط محسن در ساعت 3:12 بعد از ظهر | لینک  | 

فکر آن باشد که بگشاید رهی

راه آن باشد که پیش آید شهی

شاه آن باشد که از خود شه بود

نی به مخزنها و لشکر شه شود

                              مثنوی معنوی

نوشته شده توسط محسن در ساعت 9:14 قبل از ظهر | لینک  | 

بزرگی هر کس به حرفهایی است که برای نگفتن دارد.

                                                     شریعتی

                                                       

نوشته شده توسط محسن در ساعت 1:46 بعد از ظهر | لینک  | 

اي خدا جان را تو بنما آن مقام

كاندرو  بي حرف مي رويد كلام

حرف و گفت و صوت را بر هم زنم

تا كه بي اين هر سه با تو دم زنم

لفظها و نامها چون دامهاست

لفظ شيرين ريگ آب عمر ماست

                       مثنوي معنوي

نوشته شده توسط محسن در ساعت 1:18 بعد از ظهر | لینک  | 

جان شور تلخ پیش تیغ بر

جان چون دریای شیرین را بخر

                                 مثنوی معنوی

نوشته شده توسط محسن در ساعت 8:57 قبل از ظهر | لینک  | 

عاشقی پیداست از زاری دل

نیست بیماری چو بیماری دل

علت عاشق ز علتها جداست

عشق اصطرلاب اسرار خداست

عاشقی گر زین سر و گر زان سر است

عاقبت ما را بدان سر رهبر است

چون قلم اندر نوشتن می شتافت

چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت

چون سخن در وصف این حالت رسید

هم قلم بشکست و هم کاغذ درید

عقل در شرحش چو خر در گل بخفت

شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت

هر چه گویم عشق را شرح و بیان

چون به عشق آیم خجل باشم از آن 

آفتاب آمد دلیل آفتاب

گر دلیلت باید از وی رو متاب

                            مثنوی معنوی

 

نوشته شده توسط محسن در ساعت 12:42 بعد از ظهر | لینک  | 

هیچ محتاج می گلگون نه ای

ترک کن گلگونه خود گلگونه ای

ای رخ گلگونه ات شمس الضحی

ای گدای رنگ تو گلگونه ها 

تاج کرمناست بر فرق سرت

طوق اعطیناک آویز برت

بحر علمی در نمی پنهان شده

در دو گز تن عالمی پنهان شده

تو خوشی و خوب و کان هر خوشی

تو چرا خود منت باده کشی

جان بی کیفی شده محبوس کیف

آفتابی حبس عقده اینت حیف

                                 مثنوی معنوی

نوشته شده توسط محسن در ساعت 11:12 قبل از ظهر | لینک  | 

نوترینو ذره ای بسیار کوچک است که امکان دارد یکی از آنها از یک طرف کره زمین وارد شود و از طرف دیگر بیرون برود بدون اینکه به مانعی (حتی یک اتم ) برخورد کند.

چند سال پیش تانکری پر از هلیم مایع در عمق پنج کیلومتری یک معدن قدیمی قرار دادند تا بلکه بتوانند  این ذرات را آشکار کنند. اما در طی چند سالی که گذشت تنها چند عدد از آنها با برخورد به اتمهای هلیم آشکار شدند. در حالیکه می دانیم یکی از ذراتی که خورشید و همینطور سایر اجرام فضایی به میزان بسیار زیادی تولید می کنند همین نوترینوها هستند.

نوشته شده توسط محسن در ساعت 12:13 بعد از ظهر | لینک  | 

عمر من شد فدیه فردای من

وای از این فردای ناپیدای من

مدتی فردا و فردا وعده داد

شد درخت خار او محکم نهاد

هین و هین ای راه رو بیگاه شد

آفتاب عمر سوی چاه شد

هین مگو فردا که فرداها گذشت

تا بکلی نگذرد ایام کشت

او جوانتر می شود تو پیرتر

زود باش و روزگار خود مبر

                            مثنوی معنوی

نوشته شده توسط محسن در ساعت 2:36 بعد از ظهر | لینک  |